جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى

111

ميزان الملوك والطوائف وصراط المستقيم في سلوك الخلائف ( فارسى )

او را نيز خلعت و انعام داد و مرخص نمود و بعد از آن سر خود را به آسمان بلند كرد و گفت ، حمد خداوندى را كه مرا توفيق به اين عمل داد . پس شخصى سؤال نمود كه چگونه فهميدى و دانستى ؟ در جواب گفت كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را درخواب ديدم كه به من چنين فرمود و امر نمود . حكايت دوم : پسر برادر معتمد كه معتضد باللّه است و او نيز در رعايت اصلاح نفس خود و التزام نمودن مر طريقه عدل و انصاف ، سعى و كوشش داشت . روايت نموده است ، بعضى از خدّام او كه روزى در قريب ظهر در دور سرير معتضد بوديم و او در خواب بود و از خواب بيدار شد و ما را به سرعت ندا كرد و به ما گفت به تعجيل برويد به كنار شط و اول ملّاحى را كه مىبينيد كه مىخواهد كشتى خود را كه خالى است در شط روانه نمايد او را بياوريد و كسى را بر كشتى موكل كنيد . پس ما به سرعت رفتيم و در كنار شط ملّاحى را به همين نحو كه گفته بود ديديم و آورديم و بعد از آنكه معتضد او را ديد صيحه‌اى بر او زد كه نزديك بود كه روح او از بدن بيرون رود و به او گفت : اى ملعون راست بگوى از قصه خودت با زنى كه او را كشتى و الا گردن تو را خواهم زد . پس آن ملّاح گفت : بلى امروز در نزديك صبح در فلان شريعه بودم و زنى آمد كه مثل او نديده بودم و بر آن لباسهايى فاخر و حلّى و جواهر بسيار بود و من طمع در او نمودم و حيله بسيار كردم تا آنكه دهان او را بستم و او را در شط غرق كردم و جميع اموال او را برداشتم و به خانه بردم به جهت آنكه ترسيدم كه خبر او ظاهر گردد و صبر كردم تا به حال كه شط از ملاحان فارغ شد و خلوت گرديد اموال او را در صدر كشتى گذاردم و خواستم روى به واسط بروم ناگاه خدّام تو آمدند و مرا گرفتند . پس معتضد امر نمود و اموال را از كشتى آوردند و منادى ندا نمود كه زنى به فلان صفت ، در فلان وقت بيرون آمده تا او را شناختند و ورثه او را پيدا كردند و اموال به ورثه